خیانت....
تاريخ: پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت :16:48

شب بود
تو خیابان منتظرش بودم
اما او نیومد
خیلی سرد بود
تک تک سلول هام یخ زده بود
...
پس چرا نبومد
مگه میشه بره بیرون و انقدر دیر بیاد خونه؟؟!
احتمالا مشکلی براش پیش اومده
احتمالا با کسی بیرون رفته
ولی نه...
ما به هم خیانت نمیکنیم
آره.....ما.....
زود میاد
الان دیگه پیداش میشه
ولی باز نیومد
...
ساعت ها گذشت
تا اینکه...
دوستمو دیدم
با یه دختر دیگه بود
چقدر هم شبیه عشق من بود
چقدر شباهت!!!
قد و هیکلش
گیسوان بلندش
طرز آرایش کردنش
نـــــــــــــه...
اون عشق من نیست....
امکان نداره....
ما با هم قول و قرارایی داشتیم....
مگه میشه....
اون با دوست من....
نه اون نیست.....اون خودش نیست....
امکان نداره....
اون نیست....
ولی تا کی؟
تا کی خودمو گول بزنم؟
باید باور کنم که فقط گلها خیانت نمیکنند
بر اساس خاطره ای از ۱۳ اسفند ۱۳۸۳
:..:::.به یاد تو:::><<:::.


