تبليغاتX
...چرت و پرته، نیا تو که پیر میشی...

مست....
تاريخ: دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت :23:9

زیاد شراب خورده بودم

چشم هایم نمیدید

خواستم بلند شوم

اما....

توان رفتن نداشتم

خودم روی زمین انداختم

او کنارم بود

دستش را دور گردنم حلقه کرد

و یه بوسه گرم

با نفس های نا هماهنگ و شهوتناک

بوسه ای دیگر

و طولانی تر

طعم لبانش در دهانم بود

چیزی جز او برایم مفهومی نداشت

نگاه هایش بیشتر مستم میکرد

تنم داغ شده بود

گرمی تنش را حس می کردم

قلبم به شدت می زد

انگار زمان ایستاده بود

لمسم کرد

لمسش کردم

با بوسه های طولانی

هر چه جلوتر میرفتیم

لذت بیشتر می خواستیم

کاش همیشه کنارم بود

باز هم جلوتر رفتیم

جلوتر و جلوتر

کار از کار گذشته بود

بیشتر می خواستیم

بیشتر...

بیشتر...

و.....

تمام.

 

بر اساس یه خاطره...

به یاد تو<<<<:::::

نوشته شده توسط رادین جون! | موضوع: | لينک ثابت |
? This Template Designed By رادین پشمالو
Time spent here: