
زندگی لکه ی ننگيست
که آميخته با جان من است
زندگی لحظه ی زرديست
که از ان من است
من نمی دانم
که ته اين همه زشتی
که پس اين همه زجر
که پی اين همه درد
چه به من ميماسد؟
به.......یاد.......تو

ز کویت رفتم و الماس طاقت بر شکستم
برو با یار خود بنشین که من بار سفر بستم
که بعد از رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد
فلانی یار خوبی بود من فدرش ندانستم
به یاد تو
شمع ای شمع به چه می خندی؟
به شب تیره و خاموشم؟
به خدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم
روی فرش سنگ مرمر ، روی نقشه های کاشی
همینو فقط نوشتم : میمیرم اگه نباشی
به یاد تو

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني
هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني
لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال
ميشي برام ماه شباي بي سحر
ميشي برام ستاره ي راه سفر
اگه هرجا باشي يا نباشي مال مني
اگه براي من هم نباشي بازم عشق منی
حتی اگه تا دم مرگ نبینم چشای قشنگ تو
میمونم تا آخرین لحظه به یاد تو...
I LOVE YOU

عاشقی روح مرا آزرده است
خنده هایم را ز پیشم برده است
عاشقی را می توان تحقیر کرد؟
عاشقی را می شود زنجیر کرد؟
عاشقی تقصیر یک پیغام نیست
صحبت از آن دانه و این دام نیست
عاشقی یک اتفاق ساده نیست
صحبت از دل بردن و دلداده نیست
عاشقی یک کلبۀویرانه نیست
صحبت از شمع وگل و پروانه نیست
عاشقی تصویر یک پاییز نیست
یک شب سرد و ملال انگیز نیست
عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست
عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان که نیست
عکس قلبی خورده
قطره های خون میان آن که نیست
عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست
هرچه می گویند این وآن که نیست
عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است
...
» ب ه ....... ی ا د ......... ت و«

ز کویت رفتم و الماس طاقت بر شکستم
برو با یار خود بنشین که من بار سفر بستم
که بعد از رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد
فلانی یار خوبی بود من قدرش ندانستم
به یاد.....تو.


